زندگی....عشق....ودیگر هیچ....
کمی دیگر منتظرم بمان بلاخره خواهم امد میخواهم از پله بیایم نه با اسانسور
سلام به دوستان وبلاگیه خوبم چطورین؟؟ بازم شرمنده که دوباره دیر اومدم توی این روزای نزدیک به ماه مبارک رمضان ما از فرصت استفاده کردیم و یه سفر رفتیم شمال دلم واسه دریا خیلی تنگ شده بود یکی از شبا تا صبح کنار دریا بودم حس خیلی قشنگیه وقتی کنار دریا طلوع خورشید و تماشا کنی حالا کلی حرف واستون دارم که بگم این دفعه قول میدم زود بیام ببخشید اگه وبم یه مدته راکده و همش چرت میگم از دستم خسته نشین بازم مینویسم و در رابطه با اون وبی که گفتم ادرسش توی لینک هام هست(کی امروز اپ کرده) هرکس هم خواست بگه تا نام کاربری و رمز رو بهش بگم یکی گفت مدیریت قوی میخواد خب راست میگه سخته ولی من دیگه گفتم و ساختمش و ارمینم گفت که هر روز به همه ی وب هایی که توی لینک هاش هست سر میزنه نیازی نیست خبر بدیم ولی من فکر نمیکنم همه اینجوری سخاوتمند باشن من که خودم همیشه منتظر میمونم تا خبرم کنن شما رو نمیدونم!!! بازم میگم ببخشین که وبم یه مدته بی روح شده دوباره درستش میکنم فعلا دوستای عزیز سلام دوستای عزیزم سلام گلا سلام دوستای عزیز و گل وبلاگی من من اومدم ببخشید که انقدر دیر به دیر به روز میشم واقعا این روزا وقت ندارم و یه سفری هم رفت بودم جای شما که خیلی خالی بود یه سفر مجردی رفتیم اصفهان خیلی شهر قشنگیه خیلی خوش گذشت ولی دلم واستون یه ذره شده بود همش میخواستم بیام ببینم شما چیکارا میکنین از این ها بگذریم توجه توجه میخوام یه وب درست کنم که توی اون هرکدوم از دوستانمون که به روز میشن برن و توی اون وب بنویسن و دیگه پدرمون در نیاد هی بریم تو این وب و اون وب که اقا من اپم به شرطی که همه هر روز به اون وب سر بزنن و توی لینک هاشونم بزارنش نظرتون چیه؟؟؟ هرکی موافقه دستشو ببره بالا تو فکر یک سقفم، یه سقف بی روزن یه سقف پا بر جا، محکم تر از آهن سقفی که تن پوش هراس ما باشه تو سردی شبها، لباس ما باشه سقفی اندازه قلب من و تو، واسه لمس تپش دلواپسی برای شرم لطیف آینه ها، واسه پیچیدن بوی اطلسی زیر این سقف، با تو از گل، از شب و ستاره میگم از تو و از خواستن تو میگم و دوباره میگم زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه میگیرم گم میشم تو معنی تو، معنی تازه میگیرم سقفمون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه یه افق یه بی نهایت، کمترین فاصلمونه تو فکر یک سقفم، یه سقف رویایی سقفی برای ما، حتی مقوایی تو فکر یک سقفم، یه سقف بی روزن سقفی برای عشق، برای تو با من زیر این سقف، اگه باشه، میپیچه عطر تن تو لختی پنجره ها شو می پوشونه پیرهن تو زیر این سقف خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم آخر قصه بخوابیم، اول ترانه پاشیم یادش بخیر توی اون یکی وبم یکی از دوستام اینو واسم فرستاده بود(بهروز) اون الان فوت کرده توی لینک هام که دیدمش دلم خواست این شعر و بزارم تو وبم برای شادی روحش دعا کنیم میخوام واسش صلوات بفرستید مرسی چه کنم با دل تنها
چه کنم با غم دل
چه کنم با این غم؟؟؟
دل من ای دل من سلام دوستای عزیزم بلاخره ادامه ی داستانو نوشتم ببخشید دیر شد راستی عیدتونم مبارک باشه مهراوه:خواب من رو؟ هستی:خواب یکی از تو ها رو. یکی از ملیون ها تو هایی که میتونه پشت این کلمات با من حرف بزنه مهراوه:خب؟ هستی :من تو اتوبوس نشسته بودم هستی:تنها هستی: نمیدونم اتوبوس داشت کجل میرفت.توی یه بیابون بودم بعد اتوبوس ایستاد و یه دختر سوار شد. انگار کسی به من گفت این مهراوس هستی: اتوبوس راه افتاد و کمی بعد دوباره ایستاد مهراوه: زودتر بگو مامانم اومد هستی:باز یه دختر سوتر شد عینهو دختر اول یه مهراوه دیگه. اتوبوس راه افتاد و کمی بعد دوباره ایستاد باز یه مهراوه سوار شد مهراوه ها تند تند سوار میشدند اتوبوس پر شد از مهراوه ها. روی هر صندلی یه مهراوه انگار محاصره ام کرده بودن داشتم غرق میشدم توی مهراوه ها اینجوری: مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه هستی مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه چهارشنبه/ ششم مهر ماه/ صبح ساعت 11:07 مهراوه:شماره موبایلتون رسید. مرسی. بهتون زنک میزنم. شاید امروز پنج شنبه/ هفتم مهر ماه/ عصر ساعت 6:00 مهراوه : اومدم نبودید. چند دقیقه دیگه برمیگردم مهراوه: بازم نبودید(6:12) مهراوه: قرارمون ساعت شش بود هفده دقیقه تاخیر داشتی(6:17) مهراوه: من دارم میرم عروسیه سوفیا. اومدم یه چیز بگم و برم. درباره تلفن دیروز ظهرو درباره صداتون مهراوه:صداتون یه جوری بود. نمیدونم کجا بودید و داشتید چیکار میکردید.اما صداتون یه جوری بود. همونطوری که عکستون یه جوریه از شماره تون نتونتم بفهمم کجا زندگی میکنید. اما من تو تهران زندگی میکنم.خودت.ن لابد فهمیدید نزدیک میدون محسنی حرفاتون توی تلفن یه جوری بود. یه جو.ر خوبی بود. تاحالا نشنیده بودم. هنوز دارم بهشون فکر میکنم. من تا دیر وقت عروسی ام . اخر شب برمیگردم جمعه / هشتم مهرماه/ صبح ساعت3:19 مهراوه:سلام تازه از عروسی برگشتم. هنوز لباسم عوض نکردم. افتضاح بود یعنی من افتضاح بودم. نمیدونم چه مرگم شده بود. سودی گفت: (( چه مرگته دختر؟ چرا بغ کردی؟)) نصف چراغ های سالن خاموش کرده بودند و نمیدونم از کجا همش دود میریختند توی سالن. چشم چشم رو نمیدیدتوی رقص همه به هم طعنه میزدند. بس که شلوغ بود. دوبار نزدیک بود بخورم زمین. به خاطر اون کفش های تایوانی مسخره پاشنه بلند. قسم میخورم هیشکی نمیدونست داری با کی میرقصه.ساعت دو شب بود که بهو حس کردم حالم داره بهم میخوره شادی گفت لابد رو دل کردی یه پپسی باز کرد و خوردم ولی فرقی نکرد.رفتم توالت و اب زدم به صورتم. بعد ل زدم توی اینه. هنوز صدای موزیک از توی سالن می اود. صدای دیگه ای هم بود انگار کسی مست کرده بود و داشت فریاد میکشید.شادی زد توی در و گفت:دختر داری چیکار میکنی اون تو؟ زود باش دیگه! کاری نمیکردم.زل زده بودم به اینه و انگار داشتم به یه هیولا نگاه میکردم. اونجا بود که یهو یاد تو افتادم.یاد عکست. یاد حرفات. صدات و بی خودی زدم زیر گریه. از دست شویی که زدم بیرون شادی گفت ((دیوونه شدی؟ صورتت رو پاک کن شدی عینهو دهاتی ها)) گمونم صورتم از ریملی که به مژه هام زده بودم سیا شده بود جمعه/هشتم مهرماه/صبح ساعت 4:10 مهراوه:نیم ساعت پیش خوابیدم اما یهو عین دیوونه ها از خواب پریدم و کامپیوتر رو روشن کردم چراغ اتاقم رو روشن نکردم تا مامانم بیدار نشه نر صفحه چشمامو اذیت میکنه. این وقت شب پشت کامپیوتر چه غلطی میکنم؟چه مرگم شده؟ جمعه/هشتم مهرماه/ساعت9:17 مهراوه:اومدم نبودید مهراوه:عصر ساعت 3 میام جمعه/هشتم مهرماه/ساعت3:00 مهراوه:اومدم نبودید.کجایید؟؟ سه شنبه/دوازده مهرماه/شب.ساعت9:14 مهراوه:توی چند روز گذشته چند بار اومدم نبودید.دیروز دوبار تلفن زدم جواب ندادید.پیغامی هم نذاشتید.نمیخواین با من حرف بزنید؟ سه شنبه/دوارده مهر ماه/شب. ساعت11:39 هستی:پیام ساعت چهارو ده دقیقه ی صبح جمتون رو خوندم. هستی: ((فقط عاشق ها. فقط دیوانه ها. فقط انهایی که خیلی خیلی متفاوتند....)) چهرشنبه/سیزدهم مهرماه/صبح.ساعت6:12 مهراوه:کجا بودیتوی این چند روز؟چرا تلفنت رو جواب نمیدادی؟ مهراوه: مهم نیست. خوبی؟ مهراوه:میخوام باهات حرف بزنم عصر ساعت چهار میام شبکه چهار شنبه/سیزده مهرماه/ساعت 4:00 مهراوه:سلام هستی:سلام یه شعر برات گفتم.یعنی برای کفشات. کفشهای تایوانیه پاشنه بلند 45 درجه مهراوه:برای کفش هام؟؟!! :) هستی: بله برای کفش هات مهراوه: : ((فقط عاشق ها. فقط دیوانه ها. فقط انهایی که خیلی خیلی متفاوتند....)) خوب که چی؟چرا جمله ات رو کامل نکردی؟ هستی: تو میتونی هرچیزی که دلت میخواد ته اون جمله ی سر بریده بزاری و کاملش کنی. من اما هیچی بهش اضافه نمیکنم. من میخوام اون رو توی همین وضعیت ناتمام نگه دارم تا کلماتش به التماس بیفتند.میخوام این کلمات عوضی که عرضه ی گفتن یه دوست داشتن ساده رو هم ندارند برای گرفتن ((فعلی)) از من به زلنو دوبیاند. بزار این جمله خبر مرگش در همین وضعیت بمونه و جون بکنه تا بمیره مهراوه:میخوام ببنمت هستی:نه مهراوه: میخوام ببینمت هستی:نه مهراوه:توی عروسی یهو حس کردم دارم توی چیزی فرو میرم هستی:خوبه مهراوه:خوبه؟؟! هستی: اره گاهی فرو رفتن خوبه. هستی:حسودی نمیکنم/نقطه/نه. من هرگز حسودی نمیکنم/نقطه/به پیراهنت/نقطه/یا روسری ات /نقطه/یا حتی ان پپسی که در شب تجلی نوشیدی/نقطه/من تنها تا سر حد مرگ حسودی میکنم به ان کفش های تایوانی پاشنه بلند/نه اینجا دیگر نقطه نمیخواهد. پنج شنبه/چهاردهم مهرماه/شب.ساعت 11:37 مهراوه:سلام هستی:سلام.دیروز موبایلم رو ازم گرفتند.به خاطر تلفن ظهر چهارشنبه ی شما. مهراوه:کی؟کی موبایلتون رو برد؟ هستی: ادم های اینجا مهراوه:ادم های اونجا؟اونجا دیگه کجاست؟ هستی:همینجا که من هستم.ک.هی میگه ما نباید با زن ها تماس داشته باشیم.میگه تلفن به زنها یه جور تماس با اونهاست.مثل دست زدن به اونهاست مهراوه:کوهی دیگه کیه؟ هستی:رئیس اینجاست هستی:میخوام یه چیزی رو که چند روز پیش براتون نوشتم ایمیل بزنم. مهراوه: منتظر میمونم تا ایمیل بزنید من تلویزیون تماشا میکنم مهراوه: تلویزیون داره سیرک نشون میده مردی با یه پا داره روی طناب راه میره هستی:اون روز که تلفن زدید من توی حیاط اینجا بودم.تابستونا اینجا خیلی گرم میشه.ظهر ها انگار یکی از در های جهنم رو باز میکنن رو به ما هستی: صداتون رو که شنیدم خشکم زد. مثل کسی که جلوی طوفانی که از جهنم میاد خشکش زده باشه. رفتم زیر سایه ی یکی از درخت هابی توی حیاط اما فرقی نکرد هنوز گرم بود.انقدر عرق کرده بودم که انگار یه سطل اب ریخته بودند توی سرم وقتی با تو حرف میزدم چشمم افتاد به هزار تا نقطه ی سیاه که که زیر درخت توی هم وول میخوردند هزار تا مورچه ریخته بودند سر یه سوسک مرده. بعد یه زنبور اروم نزدیک شد به نقطه ها انگار میخواست اون سوسک رو برداره.چند بار رفت و اومد. اما نتونست وقتی داشتی پشت تلفن گریه میکردی زنبور دور شده بود اون شب حسابی مریض شدم. گمونم گرما زده شده بودم. یعنی کوهی گفت که گرما زده شدم. گفت زیادی توی افتاب موندم همون شب تلفنم رو ازم گرفت. گفت نباید با زنی تماس میگرفتم یه هفته مریض بودم.نمیتونستم بیام توی شبکه. وقتی گفتی مردی با یه پا روی طناب راه میره بیخودی یاد اون مورچه ها و سوسک و زنبور افتادم هستی: اما خوب بود. خیلی خوب بود اینکه مریض شده بودم . اینکه بخاطر (تو) مریض شده بودم هستی: اون روزها حس میکردم مثل بیماری پخش شده ای توی بدنم انگار توی تک تک سلول هام منتشر شده بودی هستی:تاحالا توی کسی منتشر شده ای؟ هستی: پرسیدم تاحالا حس کرده ای که توی کسی. توی روح کسی منتشر شده باشی؟ هستی:کجایی؟ هستی:چراغت که روشنه. هستی؟؟ مهراوه: هستی:د.د مهراوه:منم همینطور هستی:زیاد مهراوه:منم زیاد هستی:خیلی خیلی زیاد مهراوه:منم خیلی خیلی زیاد هستی:کاش میتونستم از توی این کلمات. از توی این کابل ها و سیم ها و تلفنو کامپیوتر بیام اونجا. بیام پیش تو مهراوه: منم همینطور هستی: دستت رو بزار روی مانیتور مهراوه:گذاشتم هستی: من هم گذاشتم پنج شنبه/ چهاردهم مهرماه/ساعت11:43 From: “ amir mahan” <hasti@deepsky.com> Subject:د.د To:meraveh@goldscreen.com امشب کامپیوترم را تحویل میدم .نه بخاطر کوهی. به خاطر خودم. من دارم این جا ذوب میشم. با حرف زدن با شما بیش تر ذوب میشوم. اگر کامپیوتر را به ان ها دادم دیگر نمیتوانم با شما تماس بگیرم.تنها شاید در خواب هایم . این یاد داشت را سه روز قبل که حسابی بیمار بودم براتون نوشتم اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر میکردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. ان قدر که دیگر نمیشد ان را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.حجمش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگتر از دل میشود. میترسم. از چیز هایی که برای نگاه کردنشان-بس که بزرگند-باید فاصله بگیرم. میترسم. از وقتیکه فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمیتوانم با کلمات اندازه بگیرم یا در((دوستت دارم)) خلاصه اش کنم. به شدت ترسیدم.از حقارت خودم لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام.فکر میکردم همیشه کوچک تر ازمن باقی خواهد ماند.فکر میکردم این من هستم که او را افریده ام و برای همیشه افریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. ان قدر که من قهور ان شدم. انقدر که وسعتش از مرز های((دوست داشتن)) فراتر رفت. انقدر که دیگر از من فرمان نمیبرد.انقدر که حالا میخواهد مرا در خودش محو کند.اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است میگویم ((دوستت دارم)) تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس میکنم رها شوم.تا گوی داغ را. برای لحظه ای هم که شده. بیندازم روی زمین جمعه/پانزدهم مهرماه/صبح.ساعت5:17 مهراوه:سلام خسته ام.حسابی خسته ام.انگار از سوم مهرماه تا حالا هزار کلیومتر راه رفته ام.انگار میلیون ها کلمه حرف زده ام.دیشب با کفش هام خواببدم. به خاطر تو جمعه/پانزدهمهرماه/صبح.ساعت7:12 مهراوه:... جمعه/پانزدهم مهرماه/عصر ساعت 4:28 مهراوه:د.د/زیاد/ خیلی زیاد شنبه/شانزدهم مهرماه/ شب ساعت 10:45 مهراوه: یک شنبه/هفدهم مهر ماه/ظهر ساعت12:18 مهراوه:صدای خفه ی اذان می اید. از چند تا کوچه پایین تر دوشنبه/هجدهم مهرماه/صبح.ساعت6:10 مهراوه: د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د. د و د.د و د.د د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د. د و د.د و د.د د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د. د و د.د و د.د د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د. د و د.د و د.د د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د. د و د.د و د.د د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د. د و د.د و د.د د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د. د و د.د و د.د د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د. د و د.د و د.د و د.د و د.د چهارشنبه/بیستم مهرماه/صبح ساعت 5:37 مهراوه: دیشب توی پله های خونه لیز خوردم.بس که تند تند بالا میرفتم. زانوم زخمی شد. قوزک پام خراش برداشت. مادرم گفت: ((حواست کجاست. دختر؟)) شب قبل از خواب توی رخت خوابم مثل بچه ها بغض کردم و تا دیر وقت گریه میکردم. ب خاطر زانوم نبود. به خاطر قوزک پام نبود. تسمه ی کفشم پاره شده بود... اینم حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه امیدوارم خوشتون اومده باشه... بازم ببخشید که انقدر دیر دیر اپ میکنم مامانم عمل کرده بود و حالش خوب نبود کلا این روزا روزگار بر وقف مراد نیست...!!! ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا سلاام گلا سلام دوستای عزیز خووودم امیدوارم همتون حالتون خوب باشه از غیبت تقریبا طولانیم معذرت میخوام راستشو بخواین رفته بودم وطنم تاحالا بهتون گفته بودم که من غریبم؟؟؟ اره من توی یه شهر دیگه دور از شهری که توش به دنیا اومدم زندگی میکنم هرچند زیادم از این موضوع ناراحت نیستم مهم تر از این حرفا دلیل رفتنم بود اولین سالگرد فوت مامان بزرگم بود انگار همین دیروز بوود که توی اون یکی وبلاگم بزرگ نوشتم یه غم بزرگ و گفتم مامان بزرگم رفت و از اینکه یه مدت نبودم معذرت خواستم اه مادر بزرگم خیلی دوسش داشتم خیلی .. یادمه وقتی خیلی کوچولو بودم مامان بزرگمینا طبقه ی پایین خونه ما زندگی میکردم من خیلی شبا پیش اون می خوابیدم و هر وقتم تو اتاقم میخوابیدم شب یهو بیدار میشدمو روی نوک پاهای کوچیکم اروم اروم قدم برمیداشتم و میرفتم پیشش میخوابیدم و میدیدم که خواهر بزرگم هم پیش اونه یه جوری با یه ترفندی بیدارش میکردمو اونم واسم قصه میگفت تا خوابم ببره قصه ماهیه سفید یا اون پادشاهی که دخترش مریض بود یا اون دختر طلسم شده یا اون جادوگری که همه رو زندانی میکرد و به بردگی میگرفت و و و همه قصه هاشو حفظ بودم ولی میخواستم اون واسم تعریف کنه و بعضی وقتا هم جلو جلو بقیه داستا ن و میگفتم تا بدونه که همه قصه هاشو گوش میکنم و یادم میمونه خیلی دوست دارم و همیشه به یادتم مادر بزرگ مهربونم راستی دوستای گلم ادامه ی اون داستانم امروز فردا میزنم برای جبران میخوام کلشو یهو بزارم خوبه؟؟منتظر باشید فعلا پدر ای معنای سبز زندگی با تو اری میتوان تا اوج پرواز کرد روز پدر و به تمام پدرا تبریک میگم و از پدرم تشکر میکنم که هیچ وقت نذاشته ما کمبودی حس کنیم و تو مشکلاتشم هیچ وقت خم به ابرو نیاورد دوستت دارم پدرم...همین سه شنبه/پنجم مهرماه/عصر ساعت 4:45 هستی: سلام مهراوه:تو بیست و چهار ساعت تو شبکه ای؟کی اومدی؟ هستی:از یک ساعت و سی و پنج دقیقه ی پیش منتظرم مهراوه:اخی طفلکی! از حالا به بعد ساعت هایی که قراره بیام برات پیغام میزارم. صبح رفتیم بازار سودی یه دامن جیغ قرمز خرید اون قدر کوتاه که جلو خودش هم روش نمیشه بپوشه.من یه جفت کفش تایوانی خریدم.45 درجه.وای باید ببینی.محشره.پنج شنبه عروسی سوفیاس خواهر سودی هستی: خوش به حال سودی مهراوه: چرا؟؟ هستی: و شادی و میدون محسنی و کفش تایوانی پاشنه دار 45 درجه و عروسی سوفیا و کلمه ی محشره مهراوه: مرسی هستی: و مرسی مهراوه: هستی: و مهراوه:merciiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
مهراوه:شعری رو که برام نوشته بودی برای سودی خوندم.می دونی چی گفت؟ هستی:نه چی گفت؟ مهراوه:ناراحت نشی به خدا منظوری نداشت هستی: ناراحت نمی شم مهراوه: گفت این یارو کیه دیوونس؟ هستی: تو چی گفتی؟ ناراحت نمیشم مهراوه: قول دادی ناراحت نشی هستی: نه نمیشم مهراوه: گفتم اره دیوونس. حسابی دیوونس ناراحت شدی؟ هستی: نه نشدم مهراوه: بعد یه چیز دیگه گفتم.گفتم اما گاهی دیوونه ها بهتر از عاقل ها هستند. پرویز زیادی عاقل بود مهراوه: اگه شماره تلفن ت رو بدی شاید بهت زنگ زدم. شاید هستی: با ایمیل میدم.شاید. هستی: د.د مهراوه: چی؟ هستی: این مخفف یه جمله اس که گفتنش برام خیلی سخته. گاهی ناگهان میاد و باید زود بگم تا از دستش خلاص بشم عینهو بار سنگینی که یهو بزارن روی دوشت عینهو گوی داغی که یهو بزارن کف دستت باید زود بندازیش باید زود بگیش مهراوه: یاد حشره کش د.د.ت افتادم حالا چی هست؟؟؟؟؟ هستی: اگه بخوام بگم یعنی چی باید بنویسمش.من نمی خوام بنویسمش.یعنی نمی تونم مهراوه:بذارکمی فکر کنم مهراوه:اهان فهمیدم مهراوه: اما گفتنش برای من سخت نیست گرچه بعداز اون عوضی پرویز رو میگم دیگه نمیخوام به هیچ کس بگم.به هیچ کس مهراوه: تو چطور به کسی که تا حالا ندیدیش میگی دوست دارم؟ هستی: شاید یکی از دلایلش این باشه که من نمیدونم اون طرف این کلمات کی هست و چه شکلیه.این طوری هر شکلی که دوست داشته باشم می سازمت.اگه ببینمت دیگه می شی یه نفر اما حالا صد نفری. هزار نفری.یه میلیون نفری.تا ندیدمت تو هر کسی می تونی باشی که من دوست داشته باشم دیشب یکی از اونایی که می تونی باشی تو خواب دیدم... (این داستان همچنان ادامه دارد...) 


------------------------شعری از فرهاد






| Design By : Night Skin |

